فکر اسلامی

ما کیستیم؟ ( مقاله 13: امارت نیاکان)

اِمارت نیاکانمان

(تا خداپرستی و دادگری در یک دارالاسلام، اِعمال شود)

هرچند فقهای اسلامی در تعریف دار الکفر و دار الاسلام، اختلاف نظر دارند و گروهی از آنان در مورد دار الحرب، دار الفسق و دار الرّدّه، صحبت کرده­اند اما اصل تمامی انواع سرزمینها (دار) در تعریف اسلام دو نوع است: دار الکفر و دار الاسلام. دلیل این مسأله، دو آیه زیر (و سایر آیات مشابه) است:

 «‏ وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُواْ لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُم مِّنْ أَرْضِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا فَأَوْحَى إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِينَ ‏» [ابراهیم: 13]؛ « کسانی که کافر بودند خطاب به پیامبرانشان می­گفتند: یا از سرزمینمان، اخراجتان می­کنیم یا باید به ملّت ما بازگردید اما خداوند بزرگ بدیشان وحی کرد: اطمینان داشته باشید که قطعا ستمکاران را نابود خواهیم کرد».

« ‏ قَالَ الْمَلأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُواْ مِن قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يَا شُعَيْبُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ مَعَكَ مِن قَرْيَتِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا» [ الأعراف: 88]؛ « اشراف و سران قوم شعیب با حالت تکبّر، خطاب به او گفتند: ای شعیب! حتما تو و کسانی که به تو ایمان آورده­اند را از آبادیمان، اخراج می­کنیم یا اینکه به ملّت ما باز گردید.».

   دو واژه «أرض» و «قریة» که به معنای «زمین» و «آبادی» هستند به ضمیر متصل متکلم مع­الغیر (نا) اضافه شده که این نوع اضافه، اضافه ملکی است؛ یعنی زمین کافران و آبادی کافران؛ یعنی کافران، مالک آن هستند و قدرت در اختیار آنان است و در آنجا، ایشان صاحب امر و فرمان و امر و نهی هستند؛ از این روست که می­بینیم بدین شیوه، فرستادگان خداوند را تهدید می­کنند. آری، صفت دار الکفر نیز چنین است. روشنتر از همه اینها این فرموده خداوند متعال است: «سَأُرِيكُمْ دَارَ الْفَاسِقِينَ » [ الأعراف: 125]؛ « به زودی سرزمین گنهکاران و فاسقان را به شما نشان خواهم داد». تمامی آیات ناظر به هجرت کردن، حجّت و دلیل وجود دو سرزمین و دو منطقه هستند که دو قدرت سیاسی و اداری مختلف، آن را اداره می­کنند که

عبارتند از دار الکفر و دار الاسلام. در احادیث نیز، دلایل زیادی مبنی بر این امر وجود دارد.[1]

ابن القیّم - رحمه الله -  می­فرماید: جمهور[2] علما گفته­اند: دار الاسلام مکانی است که مسلمانان در آن حضور یافته­اند و احکام اسلام را در آن به اجرا در آورده­اند؛ اگر احکام اسلام در آن به اجرا در نیاید دار الاسلام، محسوب نمی­شود اگرچه در جنب دار الاسلام هم قرار گرفته باشد؛ برای نمونه طائف، شهری بود در کنار مکّه مکرّمه و بسیار به آن نزدیک بود امّا تا زمانی که مکّه، فتح نشد طائف نیز به دارالاسلام تبدیل نگردید.[3]

   همچنین ابو یوسف و محمّد بن حسن شیبانی -  رحمهما الله -  می­فرمایند: « در دار الکفر محسوب کردنِ هر سرزمینی، همین کافی است احکام شرک در آن اِعمال شود؛ زیرا احکام سرزمین تابع وجود قدرت و نیروی چیرگی است؛ "چه این نیرو و توان، متعلّق به ما باشد و چه آنان". در هر سرزمینی شرک، تسلّط یافت و قدرت آن در اختیار مشرکان، قرار گرفت چنین سرزمینی دارالحرب است. در مقابل، در هر سرزمینی، اسلام قدرت یافت و حاکمیت در اختیار مسلمانان، قرار گرفت چنین سرزمینی دار الاسلام است».[4]

   قاضی ابو یَعلای حنبلی می­فرماید: در هر سرزمینی احکام کفر، صاحب قدرت بود دار الکفر است.[5]

   هر گاه شخص یا گروهی در یک سرزمین، مسلط شود و حاکمیت را در دست بگیرد مشخص می­شود که این امر به سبب قدرت یافتن وی بوده است؛ مادام که این شخص یا گروه دارای قدرت و تسلّط باشد به تنهایی حکمرانی را در اختیار می­گیرد، حکم صادر می­کند و آن را به وسیله ساکنین، اجرا می­نماید و از مجموعه­ای ممانعت می­کند و اجازه نمی­دهد ساکنین آن را انجام دهند. حکمرانی، آشکارترین نما و نشان

افراد دارای قدرت و نیرو است. شخص صاحب قدرت مسلمان، احکام شرع را اِعمال و اجرا می­کند و الّا دیگر مسلمان، باقی نخواهد ماند! بدون شک، کافر صاحب قدرت نیز احکام کفر را اجرا می­کند.

   از این امر قطعی، مشخّص می­شود که انگیزه و دلیل حکمرانی بر یک سرزمین که دار الکفر یا دار الاسلام است نوع قانون آن سرزمین است که از جانب حاکم صاحب قدرت، فرمان صدور و اجرای آن، صادر گشته است.

   بنابراین انگیزه و دلیل حکمرانی، نوع قانونی است که در آن سرزمین اجرا می­شود. این، توصیف و بیان شایسته­ای از واقعیت این امر است؛ زیرا قانون - نه حاکم -  رنگ و بوی خود را به سرزمین و منطقه اجرایی آن می­بخشد؛ برای مثال: سرزمینی که احکام شریعت اسلامی در آن به اجرا در بیاید به نحوی که فرامین شریعت، اعمال شود و هیچ کس به منهیّات آن نزدیک نشود بدین معناست که سیما و علامت این سرزمین، منعکس کننده­ی اسلام است و برای همگان، مشخّص است که این سرزمین، متعلّق به اسلام می­باشد. از سوی دیگر، در سرزمینی که قوانین کفر اجرا شود، فرمانروایی ازآنِ کفر باشد، ردّه و برگشتگی از دین و الحاد و بی­دینی مجاز باشد، دین مورد دشنام، طعنه و نیش قرار گیرد بدون آنکه مجازاتی داشته باشد یا از آن ممانعت گردد، سرزمینی که در آن رباخواری، زنا و شراب، قانونی و حلال باشد، بی­حجابی و بی­بند و باری، مارک زنان باشد، مسئولین دولتی کسی را به سبب ترک نماز، روزه و زکات، مورد محاسبه قرار ندهند و امر به معروف و نهی از منکر ننمایند بلکه برعکس، راه امور غیرشرعی را هموار کنند چنین سرزمینی، سراسر رنگ و بوی الحاد، کفر و بی­دینی می­گیرد. بله! برای همگان مشخص است که چنین جامعه­ای، دار الکفر است؛ زیرا اوصاف دار الکفر را به خود گرفته است؛ حتی اگر فرض کنیم حاکمش نیز به تنهایی چنین نباشد چه اثری بر واقعیت امر دارد؟ قطعاً هیچ اثری!

   ابن­تیمیّه -  رحمه الله -  در بحث مصر که تحت فرمان عُبَیدیها ( معروف به فاطمیان) قرار گرفته بود می­فرماید: مصر، دار الکفر بود؛ چه آنکه عبیدیهای زندیق و مرتد بر آن حکمرانی می­کردند.[6] این در حالی است که در مصر آن زمان، همچنان احکام اسلامی، پیاده می­شد! حکمرانی عبیدیها در مصر چنانکه ابن­کثیر می­گوید دویست و هشتاد و چند سال به طول انجامید!![7] روشن است که اکثریت مردم مصر همچنان مسلمان بودند! اما سرزمین به دار الردّة، تبدیل شده بود چه آنکه عبیدیها بر آن تسلّط کامل یافته بودند و اینکه آنان اجازه ارجاع داوری مسائل به شریعت اسلام را داده بودند اثری بر دار الردّه شدن مصر نداشت! ابن­تیمیّه -  رحمه الله -  می­فرماید: چندین بار این امر، اتّفاق اقتاد که سربازان اسلام وارد مصر می­شدند؛ مانند ورود آنان همراه با صلاح­الدّین که دوباره، مصر را فتح کرد ( و آن را به آغوش اسلام بازگرداند) و تخت و سلطنت عبیدیان و قرامطه را برچید و قانون و مقرّراتشان را دور انداخت و دوباره شریعت اسلام را حاکم ساخت؛ می­بینیم که از آن زمان، مسلمانان در مصر ساکن هستند و دین اسلام را در آن به اجرا در می­آورند پس از آنکه به مدّت دویست سال، کفر و زندقه، حکمرانی نمود و نور اسلام و ایمان به نحوی در آن، خاموش گشته بود که برخی از علما می­گفتند: مصر به سرزمین ردّه و نفاق، تبدیل شده است و وضعیت آن بدتر از سرزمین مسیلمه­ی کذّاب است.[8]

   این در حالی است که در دوره‌ی حکومت عبیدیهای مرتدّ، مسلمانان منتسب به هر کدام از مذاهب چهارگانه­ی اهل سنّت و جماعت، داوری مسائل خود را نزد قاضی و مفتی مذهب خویش می­بردند! وقتی این وضعیت را با وضعیت اکثر قریب به اتّفاق سرزمین‌های مسلمان معاصر - ازجمله کوردستان -  مقایسه کنی ملاحظه خواهی کرد که حکمرانی عبیدیها (فاطمیان) در چندین زمینه­ی حکم، قدرت، قانون و سیاست از حکومت‌های کنونی جهان اسلام، نرمتر و آسانگیرتر بوده است!

   شیخ­­الاسلام محمّد بن عبدالوهّاب - رحمه الله -  می­فرماید: اگر بخواهیم تعداد کسانی را بشماریم که علما آنان را تکفیر کرده و مرتدّشان شمرده­اند در حالی که خود لاف و ادّعای اسلامی­ بودن و دینداری داشتند نمی­توانیم این کار را به نتیجه برسانیم و تعدادشان را حساب کنیم. به حکمرانی بنی­عُبید که بر مصر حاکم بودند بنگر؛ آنان خود و مذهب و طایفه­یشان، لاف و گزافِ این را داشتند که گویا از اهل بیت پیامبر - صلّی الله علیه و سلّم -  هستند، در نماز جمعه، حضور می­یافتند، نماز جماعت را در مساجد ادا می­کردند و مفتی و قاضی شرع را می­گماشتند امّا با این وجود علما متّفق بودند بر اینکه آنان کافر و مرتدّ هستند و سرزمینشان - علی رغم تنفّری که مردم مصر از آنان داشتند - نیز بر اساس دیدگاه علما دارالکفر بوده و آنان امر می­کردند که باید علیهشان، قیام شود![9] یعنی اگرچه مردم مصر، بغض و کینه­ی حکّام عُبیدی را در دل داشتند امّا این مسأله از دار الکفر بودن سرزمینشان، ممانعت نمی­کرد.

   ما جنبشیان از نظرگاه نصوص شرعی مذکور و فتوای این علما به سرزمین‌ها می­نگریم و دار الکفر یا دار الاسلام بودن آنها را تعیین می­کنیم. مناطقی که دار الردّه هستند در اولویتند که زودتر به دار الاسلام، تبدیل شوند؛ همانگونه که جدّ بزرگوارمان صلاح­الدّین ایّوبی دوباره از مصر، یک دار الاسلام ساخت.

نکته­ای بسیار اساسی و مهم:

 دار الکفر نامیدن یک سرزمین به منزله­ی حکم به کافر بودن ساکنین آن نیست؛ هرگز! برخی افراد در این مسأله دچار اشتباه شده­اند و گمان کرده­اند هرگاه مسلمانان بتوانند در سرزمینی به صورت امن، زندگی کنند و قدرت برپایی آشکارای شعایر عبادی خویش همچون اذان، نماز، روزه و ... را داشتند چنین سرزمینی دار الاسلام است! از این رویکرد کدر است که برخی افراد می­پرسند: چگونه شما فلان کشور را دار الکفر به حساب می­آورید در حالی­که تنها در پایتختش بیش از هزار مسجد وجود دارد؟!! این سخنان از نظر حکم شرعی، فاقد هرگونه اعتباری است؛ زیرا چنانکه بیان شد اصل در قضاوت در مورد یک سرزمین به این که دار الکفر است یا دار الاسلام، قدرت سیاسی و قانونی است که بر آن سرزمین، حاکم است؛ غیر از این دو وصف مهم، سایر اوصاف و ویژگیها در این مسأله، اثر و اعتباری بر حکم شرعی ندارد. بنابراین لازم است که علّت حکم به دار الکفر یا دار الاسلام بودن یک سرزمین را از بهانه­ها و دلایل واهی زیر، مبرّا سازیم تا این علّت به صورت منضبط و منظّم در اختیار ما قرار بگیرد:

1-­ دین اکثریّت ساکنین، اثری بر حکمی که در مورد سرزمینها صادر می­شود ( اینکه دار الکفر است یا دار الاسلام) ندارد:

   حجّت و دلیل این مسأله، خیبر است که پیامبر - صلّی الله علیه و سلّم -  در سال هفتم هجری به ساکنین آن، اجازه داد که آنجا بمانند و به کشاورزی خود مشغول باشند.[10] روشن است که اکثریّت جمعیت خیبر که یک شهرک بود را یهودیان تشکیل می­داند. پیامبر - صلّی الله علیه و سلّم -  شخصی از انصار را به عنوان امیر بر آنان گماشته بود.[11] این وضعیّت باقی ماند تا آنکه سیّدنا عمر بن خطاب - رضی الله عنه -  در زمان خلافت خویش، آنان را اخراج نمود. این خیبر است و ساکنین آن یهودی هستند امّا از نظر حکم، دار الاسلام به حساب می­آید؛ زیرا قدرت و حاکمیّتی که بر آن تسلط دارد در اختیار مسلمانان است  و احکامی که در آن، جاری است متعلّق به شریعت اسلام می­باشد. ابن­حزم در مورد این مسأله می­فرماید:

این فرموده پیامبر - صلّی الله علیه و سلّم -  معنای همان حدیثی را می­رساند که ذکر کردیم: « أنا بریءٌ مِن کلِّ مسلمٍ أقامَ بینَ أظهُرِ المشرکینَ»؛ « من از هر مسلمانی که در سرزمین مشرکان، زندگی کند بری هستم». روشن است که مراد ایشان دار الحرب است؛ و الّا خود ایشان -  علیه­الصلاة والسلام -  والی خود را بر خیبر گماشت در حالی که بیشتر ساکنین آن یهودی بودند.

   اگر ساکنین منطقه­ای همگی اهل ذمّه بودند سپس شخصی مسلمان در میان آنان حضور یابد بدین دلیل که والی و فرماندار اسلام است و بر آنجا گماشته شده یا آنکه هدف او تجارت و بازرگانی است، چنین شخصی کافر یا بدکار به حساب نمی­آید؛ خیر! او همچنان مسلمان و صالح است؛ زیرا سرزمینش سرزمین اسلام است نه شرک؛ چه آنکه هر سرزمین با توجّه به قدرت و حاکمیتی که بر آن تسلط دارد به یکی از طرفین (کفر یا اسلام) منتسب می­شود.[12]

   ابوالقاسم رافعی شافعی -  رحمه الله -  می­فرماید: شرط دار الاسلام آن نیست که ساکنینش مسلمان باشند؛ مهم آن است که تحت فرمان امام مسلمین و حکم اسلام باشد.[13]

 

2-­ روشن است که شعایر عبادی اسلام اثری بر حکم یک سرزمین ( دار الاسلام یا دار الکفر) ندارد:

زیرا پیامبر -  صلّی الله علیه و سلّم -  زمانی که در مکّه، حضور داشت شعایر دینی را انجام می­داد و دعوت خدایی را ابلاغ می­کرد و دشمنی و انزجار خود از مشرکان، بتها و دینشان را آشکار می­ساخت، از خودشان و دینشان، تبرّا می­جست، تمامی این امور پیش از هجرت اتفاق افتاد، برخی از صحابه نیز به همین شیوه نماز و قرائت قرآن خود را در مکه و پیش از هجرتشان آشکار می­ساختند امّا با این وجود مکّه همچنان دار الکفر بود و مسلمانان از آن هجرت می­کردند؛ زیرا تسلط و قدرت حاکم در اختیار کفّار، قرار داشت. این نکته اساسی نزد برخی از مردم، مشتبَه شده یا آنکه به صورت نادرست آن را فهم می­کنند. مگر ملاحظه نمی­کنی که ماوردی - رحمه الله -  از این مسأله، برداشتی اشتباه کرده و می­گوید: اگر مسلمان بتواند در سرزمینی از سرزمین‌های کفر، دینش را آَشکار کند نتیجه، آن است که این سرزمین به دار الاسلام تبدیل می­شود و ماندن او در آنجا بهتر از هجرت است؛ زیرا این امید وجود دارد که مردمانی دیگر نیز مسلمان شوند.[14] شوکانی این قول ماوردی را نقل کرده و سپس آن را مورد انتقاد، قرار داده است؛ او می­فرماید: بدون شک این دیدگاه، خلاف احادیث فراوانی است که در این مسأله از پیامبر - صلّی الله علیه و سلّم -  نقل شده و بر اساس آن، سکنا گزیدن در جامعه مشرکین را بر مسلمانان، حرام کرده است.[15]

   عکس این مسأله نیز صادق است؛ برای مثال، حضور اهل ذمّه در میان جامعه مسلمانان به نحوی که شعایر دینی خود را آشکارا به نمایش بگذارند منطقه را به دار الکفر، تبدیل نمی­کند؛ زیرا انجام شعایر دینی کفّار در دار الاسلام به این معنا نیست که قدرت و حاکمیت در اختیار آنان است و قانون آنان، حاکم است.

   بنابراین اظهار وجود و آشکارا انجام دادن شعایر عبادت سبب نمی­شود که در مورد یک سرزمین، حکم به دار الاسلام یا دار الکفر بودن داده شود. شوکانی می­فرماید: آنچه در این مسأله، مهم و اساسی است اعتبار سخن است؛ هر سرزمینی سخن اوّل و آخرش در اختیار مسلمانان، قرار داشت، قدرت امر و نهی ازآنِ آنان بود و شعایر کفّار جز با اذن مسلمانان، آشکار نشد چنین جامعه­ای دار الاسلام است. ظهور و ابراز شعایر کفرآمیز هیچ گزندی به دار الاسلام بودن، وارد نمی­کند چه آنکه این ظهور و ابراز به دلیل قدرت خود کفار نبوده است. در تمامی دوره­های قدرت مسلمانان و حاکمیّتشان، وضعیّت چنین بوده است؛ نمونه آن اهل ذمّه اعم از یهودیان و مسیحان و مشرکین هم­پیمان با پایتختهای اسلامی است. اگر عکس این مسأله رخ دهد، وضعیت آن سرزمین نیز معکوس خواهد شد.[16]

 

3-­ امنیت داشتن برخی از ساکنین یک سرزمین اثری بر حکم آن ( دار الاسلام یا دار الکفر) ندارد:

   کفاری که با مسلمانان عهد بسته­اند در دار الاسلام از امان، برخوردار هستند امّا این امر هیچ اثری بر بقای دار الاسلام بودن آن سرزمین ندارد. مسلمانان مهاجر حبشه در امان بودند امّا این مسأله حبشه­ی دار الکفر را به دار الاسلام، تبدیل نکرد. همچنین بر اساس پیمان حدیبیّه که در میان پیامبر صلّی الله علیه و سلّم -  و قریش، بسته شد از زمان بستن این پیمان تا فتح مکّه، مسلمانانِ ساکن این شهر در امان بودند امّا مکّه همچنان در حالت دار الکفر، باقی ماند تا آنکه فتح شد. در همین دوره زمانی، پیامبر -  صلّی الله علیه و سلّم -  عمره را به جا آورد و خود و مسلمانان مدینه در مکّه، حضور یافتند امّا این امان، حکم را دگرگون نساخت بلکه همچنان مکه در حالت دار الکفر باقی ماند تا آنکه فتح شد و به دار الاسلام، تبدیل گشت. پس از این امر بود که پیامبر -  صلّی الله علیه و سلّم -  فرمود: « لا هِجرةَ بعدَ الفتحِ»؛ « پس از فتح مکّه، دیگر هجرت از مکّه، وجود ندارد». ایشان نفرمود که پس از بستن صلح حدیبیه، هجرتی وجود ندارد بلکه علّت حکم منطقه (از نظر دار الکفر یا دار الاسلام بودن) را آشکار ساخت که این علّت، امان نبود بلکه در اختیار گرفتن قدرت و وجود نیرو و اجرای احکام شرعی بود.

  

   آنچه بیان شد مختصری بود درباره منضبط ساختن علّت صدور حکم بر کشورها بدین صورت که سرزمین‌ها در چه شرایطی دار الکفر هستند و در چه شرایطی دار الاسلام.   این امر، مشخص می­کند که سرزمین‌هایی که بیشتر سکّان آن مسلمان هستند اما حکّام مرتد به وسیله قانون و مقرّرات کفار بر آنها حکمرانی می­کنند اگرچه بیشتر مسلمانانشان، نماز و روزه و سایر شعایر دینی اعمّ از جمعه و جماعت را به صورت آشکارا انجام می­دهند و در بسیاری از این سرزمین‌ها مسلمانان در امنیّت کامل نیز هستند همچنان دار الکفر به حساب می­آیند؛ زیرا احکامی که بر آنان، اِعمال می­شود و قدرت و نیرویی که در این سرزمین‌ها فرمانرواست در اختیار مرتدّان و کافران، قرار دارد. شعایر عبادی­ای را هم که مسلمانان آشکارا انجام می­دهند برخواسته از قدرت خودشان نیست بلکه حکّام کافر، این اذن را به آنان داده­اند؛ چه آنکه هرگاه این حکّام مرتد بخواهند به وسیله سربازان، نیروها و اطلاعات خویش امنیت را از مسلمانان، سلب کنند و زندگیشان را از ترس و وحشت، مملو سازند به آسانی قادر به آن خواهند بود. این امر، واقعیت وضعیت کنونی اکثر کشورهایی است که مشاهده می­شود به بهانه ارهاب و جنگ علیه ترور و تندروی چگونه امنیت را از مسلمانان، سلب کرده­اند و آنان را مورد ظلم و ستم، قرار می­دهند.

   ما پیروان جنبش، صراحتاً و آشکارا می­گوییم: ما می­خواهیم کوردستان یک بار دیگر به دار الاسلام، تبدیل شود؛ بدین طریق که قدرت ( که بالاترین درجه حکمرانی است) در اختیار شریعت خداوند یگانه و منزّه، قرار بگیرد. جهت این امر، تلاش می­کنیم تا هر قانون، مقرّرات و عرفی که بر خلاف اسلام باشد را از میان برداریم و دور بریزیم. ما پیش از هر چیز دیگری این نکته را مهم به حساب می‌آوریم که حاکمیت و سروری در اختیار شرع باشد و لا غیر. این مسأله، حق خداوند خالقمان است و بر تمامی مسلمانان فرض است. امّا دستگاه حکم، اداره مملکت و شخصیت مسئولین، رکن دوّم اداره کشور هستند که حقّ ساکنین کوردستان است. معنای این شعار سیاسیمان که می­گوییم « حاکمیت شرع و قدرت ملتّ» همین امر است. ما معتقدیم که لازم است کوردستان را به دار الاسلام تبدیل کنیم بدین شیوه که حاکمیت، تنها و تنها در اختیار اسلام باشد بدون اینکه در این امر، شریکی برای اسلام، قائل شویم؛ چه آنکه شریک قائل شدن، شرک به خداوند بزرگ و منزّه است و انجام آن روا نیست. ما از چنین کفر بزرگی، متنفّر هستیم و از آن اجتناب می­ورزیم. قدرت سیاسی و حکمرانی بر سرزمینمان، حق مردممان است؛ لذا بر دستیابی حقیقی و ممارست آن مصرّ هستیم. نمونه بارزی که در مقابل دیدگان ما قرار دارد و به آن، اقتدا می­کنیم امارت اسلامی پدربزرگمان بدرخان - رحمه الله -  است که می­خواهیم توکّل بر خداوند بزرگ آن را همچون او - و البته با ملاحظه تجدّد و مدرنیته- بنا سازیم. إن شاء الله.



[1]- ر ک: دار الاسلام و دار الکفر؛ منتشر شده توسط مرکز بینش نوین (دیدی نوی)، شاخه خارجی.

[2]- سه تن از ائمه چهارگانه (ابو حنیفه، مالک، شافعی و احمد).

[3] - أحکام أهل الذمّة، ابن­القیّم: 1/66.

[4]- المبسوط، السرخسی: 1/114.

[5]- المعتمد فی أصول الدین، ابو یعلی: 276.

[6]- مجموع الفتاوی: 13/178.

[7]- البدایة والنهایة: 12/267.

[8]- مجموع الفتاوی: 35/138-139.

[9]- مؤلفات شیخ­الاسلام محمّد بن عبد الوهّاب، بخش پنجم، الرسائل الشخصیة: 220.

[10]- بخاری: ش 4248.

[11]- همان: ش 4246.

[12]- المحلّی: 11/200.

[13]- فتح العزیز شرح الوجیز: 8/14.

[14]- فتح­الباری: 7/229.

[15]- نیل الأوطار: 8/178.

[16]- السّیل الجرار: 4/575.

94 جار خوێندراوه‌ته‌وه‌
04/03/2019
نشر مطالب با ذکر منبع بلا مانع می‌ّباشد.